انشای سفر: از این جا به آن جا

مقدمه

برای من که نویسنده نیستم، شاید شروع این کار سخت‌ترین قسمتش باشد؛ همین!

اولش...

اولش با توصیه‌های آقای صولتیان، مسئول اعزام تیم‌ها در باشگاه، شروع شد در باب سفر و این که بچه‌های خوبی  باشید، حرف‌های سرپرستتان را گوش کنید، و در ضمن از آن‌جا کلی عکس و فیلم بیاورید، با لباس رسمی بگردید و...

دومش هم روبوسی و خداحافظی و عکس یادگاری و مواظب خودتان باشید پدر و مادرها؛ آخرش هم سوار یک ون سفید، ما شش نفر تیم بودیم و همراه مان دکتر میرصادقی، المپیادی قدیمی و الان استاد شریف، و همسرشان، و البته آقای حسام رجب‌زاده هم جوان‌ترین همراه تیم ما بود؛ دانشجوی ریاضی اهل شیراز که چهار سال قبل در جای امروز ما بود...

فرودگاه امام

با آمدن آقای رحمتی، به عنوان آخرین سرپرست، کاروان ما کامل شد. آقای رحمتی تنها کسی بود که از قبل او را ندیده بودیم. در نگاه اول فردی مسن، لبخند به لب، آرام و کم صحبت؛ شبیه حالت ساده و آرام معلم‌های کهنه‌کار در جلسه‌های اول مهر مدرسه!

تیک و تویی!

پرواز اول به استانبول ترکیه بود. تقریباً سه ساعت در یک هواپیمای نه خیلی بزرگ. تقریبا در این پرواز و پرواز بعد سر ما گرم یک بازی ساده، جذاب، اعتیاد آور!، بسیار فکری، عمیق،... بود! (در تصویر یک صحنه از این بازی معلوم است!)

اسلامبول!

لباس‌های رسمی مثل کت و شلوار و کراوات، ساده مثل تی‌شرت و پیراهن و خیلی غیر رسمی مثل شلوارک و عرق گیر! در تن چینی و آفریقایی و ایرانی و عرب، اولین چیزی است که وقتی منتظر در صف بازرسی فرودگاه استانبول ایستاده‌ای به چشت می‌آید. بعد صف و بالا رفتن از پله برقی، بنرهای عطر و ادکلن و عینک  با تصاویر نامناسب! از سه طرف ظاهر می‌شوند. فرودگاه که انگار یک پاساژ تجاری بزرگ است؛ چند تا فروشگاه همه چیز فروش! (مثل شهروند مثلاً!) سمت چپ ماست، لباس فروشی و عطر فروشی سمت راست، و مهم‌تر از همه کافه‌های روبه رو که پر آدم‌هایی است که چشم در تلویزیون بازی آلمان و فرانسه را می‌بینند.

وقت هفت ساعته‌ی ما تا پرواز بعدی‌مان، اولش به بازار گردی گذشت، که تنها حاصل آن درک این بود که "سرگردنه" کاملاً یک مفهوم بین‌المللی است! پس از ناامیدی از خرید یواش یواش وقت اذان شد و رفتیم برای نماز.

در بزرگ‌ترین فرودگاه ترکیه، که هر مغازه‌اش بیش‌تر نمایشگاه است تا فروشگاه! و حتی دستشویی‌هایش هم خیلی مرتب است و هر "چند لحظه یک بار" نظافت می‌شود، نمازخانه (و یا به قول تابلوهای فرودگاه "مسجد") خلاصه می‌شود در یک راه‌رویی که به طبقه‌ی پایین می‌رود و در انتهایش سالنی است کوچک، چهل پنجاه متری، که در سمت چپ ورودی‌اش چند شیر آب است، برای وضو و پاشویه. کنار در هم یک جاکفشی ساده‌ی چوبی. و اما خود به اصطلاح مسجد هم سالنی است که کَفَش‌ را با فرش‌‌ سجاده‌ای های نارنجی پوشانده‌اند. به محض ورود، روی دیوارها دنبال جامهری ‌گشتم که یادم آمد، این جا مردم با مهر نماز نمی‌خوانند و سنی‌اند. مهرم را از کیف درآوردم و در کنار بقیه‌ی بچه‌هایمان نماز خواندم. کنار دستم دو جوان ترک با هم گپ می‌زدند. فهمیدم که در بین صحبت‌ان هم یکی به مهر من اشاره کرد و از بین حرف‌های آن‌ یکی کلمه‌ی شیعه را شنیدم.

بعدش هم که شام در دستوران و صحبت و وقت گذرانی...

تیک و تویی 2!

پرواز بعدی از استانبول بلند می‌شد و رو به جنوب، از مدیترانه رد می‌شد و از بالا تا پایین آفریقا را می‌ رفت و پس از توقف در ژوهانسبورگ(دیگر شهر آفریقای جنوبی) به کیپ‌تاون (محل برگزاری مسابقات) می‌آمد. پروازی طولانی و تقریبا شبانه‌؛ که بیش‌تر به خواب و تفریح‌های چندنفره و البته بازی با مانیتورهای کوچکی گذشت که عکسش را دیدید!

این‌جا، آفریقا!

احتمالاً آخرین باری که اسم آفریقای جنوبی را شنیده‌اید، یک ماه پیش بود که یکی از وزرایش به تهران آمد. قبل‌ترش هم چند ماه پیش بوده که عکس نلسون ماندلا، صفحه‌ی اول تمام روزنامه‌هایمان شده بود. صدای بوق ووووزلا! هم که از جام جهانی قبلی در گوشمان مانده! اما شاید قدیمی‌ترین ارتباط ما با آفریقای جنوبی، برمی‌گردد به هفتاد سال پیش و قصه‌‌ی عاقبت رضاشاه تبعیدی که در جزایر این کشور نزول اجلال کرد.

بگذریم...

این‌جا هم مثل همه‌جا با میله‌های عمودی و بندهایشان ردیف ردیفمان کرده بودند تا نوبت چک پاسپورتمان شود. ما هم که طبق نظم و قاعده ایستاده بودیم؛ نگاهمان به تنها نکته‌ی بامزه‌ی فرودگاه بود. پسربچه‌ای با نمک، که برخلاف هر نظم و قاعده‌ (!) از لای نرده‌ها و میله‌ها این طرف و آن طرف می‌رفت به همه می‌خندید.

 ادامه دارد، إن شاء الله!

/ 0 نظر / 39 بازدید